غم را در كدامين دفتر خانه با خود پيوند كردم كه شريك لحظه هاي ناتمامم شده
و اين سكوت بي پروا كه در شكستنش هم صدايي نمي بينم
چندي است وجودي از خود ساخته ام كه در معنا كردنش لغت نامه ها هم به كارم نمي آيد
وجودي سردر گم كه سنگلاخهاي زمانه زخمهايش را دوباره مي خراشد
ديگر تاب ناليدن هم ندارم
از اين خود بي خود به تنگ آمده ام
براي اين وجود فسرده از غم خواهان درياي پر تلاطمي هستم
كه مرا با خود ببرد به جايي كه ديگر آنجا كسي نباشد
..............................................................................

